یاد حرف استادِ خیلی وقت پیشهایم میافتم، آن وقتها که شانزده هفده سالم بیشتر نبود. همان زمانها بود که با دوستان آن زمانم مسابقه گذاشته بودیم ببینیم کداممان زودتر از دیگری بزرگ میشود، مرد میشود، روی پای خودش میایستد. میدویدیم توی جادهی زندگی. مثل این روزها نبود که هر ده قدم، خم شویم و دست به زانو بگیریم و نفسنفسزنان، نگاه حسرتآلودی به انتهای نامعلوم جاده بیندازیم.
ولی استادمان به کمسن و سال بودن ما غبطه میخورد و میگفت: «بدیها الان توی وجود شما ضعیفان، مثل یک نهال کوچیک، مثل یک علف هرز. راحت میشه کندشون. هر چی بزرگتر میشید، اونها هم با شما بزرگ میشند، تنومند میشن... مبادا غفلت کنید».
بعد قصهی آن خارکن جوان را تعریف میکرد که «خاربن در قوت و برخاستن. خارکن در پیری و در کاستن». حالا استادمان سنی هم نداشت. شاید آن وقت بیست و پنج سالش بود؛ به زور. حالا من هم شدهام بیست و پنج ساله؛ به زور. و اگر شاگردی داشتم، همان حرفها را برایش میگفتم.
کجا رفتم! داشتم میگفتم وقتی پای کسی به زندگیات باز میشود، سختتر میشود. چند بار که با او سر یکی از اخلاقهای بدت، بحث و گفتگو کردید، وقتی دیدی توان کافی برای ریشهکنکردنش نداری، وقتی دیدی انگار جزئی از وجودت شده است، کمکم از خودت بدت میآید. احساس میکنی داری زندگی یک انسان را به خاطر خودخواهیات، آلوده میکنی. دوست داری بروی... خودت را درست کنی، بعد برگردی؛ سالم و سرحال. بگویی این بار، پاک آمدهام.
ولی این یک خیال خام بیسرانجام بیشتر نیست. خودت هم میدانی، تنهایی نمیشود. گاهی اصلا بند همین هستی که کسی باشد کنارت تا دستت را بگیرد، از زمین بلندت کند، راهت ببرد، لغزشهایت را اصلاح کند... ولی چه تضمینی است؟ وقتی احساس میکنی، توان بدیهای تو بیشتر است، وقتی احساس میکنی تو بیشتر او را از راه بهدر خواهی کرد، تا او تو را اصلاح و سر به راه، باز هم میتوانی؟ بیشتر به یک دور باطل میماند.
