شنبه ۲۱ نوامبر ۲۰۰۹

دور

تا وقتی خودت هستی، خب خودت هستی و خودت. درد و غمت برای خودت، ضعف‌ها و کاستی‌های درونی‌ات هم بیخ ریش خودت. ولی وقتی پای کسی را به زندگی‌ات باز می‌کنی،‌ مدام این فکر در وجودت تلنگر می‌زند که داری زندگی یک نفر دیگر را به مسیری می‌کشی که شاید درست نباشد.

یاد حرف استادِ خیلی وقت پیش‌هایم می‌افتم، آن وقت‌ها که شانزده هفده سالم بیشتر نبود. همان زمان‌ها بود که با دوستان آن زمانم مسابقه گذاشته بودیم ببینیم کدام‌مان زودتر از دیگری بزرگ می‌شود، مرد می‌شود، روی پای خودش می‌ایستد. می‌دویدیم توی جاده‌ی زندگی. مثل این روزها نبود که هر ده قدم، خم شویم و دست به زانو بگیریم و نفس‌نفس‌زنان، نگاه حسرت‌آلودی به انتهای نامعلوم جاده بیندازیم.

ولی استادمان به کم‌سن و سال بودن ما غبطه می‌خورد و می‌گفت: «بدی‌ها الان توی وجود شما ضعیف‌ان، مثل یک نهال کوچیک، مثل یک علف هرز. راحت می‌شه کندشون. هر چی بزرگ‌تر می‌شید، اون‌ها هم با شما بزرگ می‌شند، تنومند می‌شن... مبادا غفلت کنید».

بعد قصه‌ی آن خارکن جوان را تعریف می‌کرد که «خاربن در قوت و برخاستن. خارکن در پیری و در کاستن». حالا استادمان سنی هم نداشت. شاید آن وقت بیست و پنج سالش بود؛‌ به زور. حالا من هم شده‌ام بیست و پنج ساله؛ به زور. و اگر شاگردی داشتم، همان حرف‌ها را برایش می‌گفتم.

کجا رفتم! داشتم می‌گفتم وقتی پای کسی به زندگی‌ات باز می‌شود، سخت‌تر می‌شود. چند بار که با او سر یکی از اخلاق‌های بدت، بحث و گفتگو کردید، وقتی دیدی توان کافی برای ریشه‌کن‌کردنش نداری، وقتی دیدی انگار جزئی از وجودت شده‌ است، کم‌کم از خودت بدت می‌‌آید. احساس می‌کنی داری زندگی یک انسان را به خاطر خودخواهی‌ات، آلوده می‌کنی. دوست داری بروی... خودت را درست کنی، بعد برگردی؛ سالم و سرحال. بگویی این بار، پاک آمده‌ام.

ولی این یک خیال خام بی‌سرانجام بیشتر نیست. خودت هم می‌دانی، تنهایی نمی‌شود. گاهی اصلا بند همین هستی که کسی باشد کنارت تا دستت را بگیرد، از زمین بلندت کند، راهت ببرد، لغزش‌هایت را اصلاح کند... ولی چه تضمینی است؟ وقتی احساس می‌کنی، توان بدی‌های تو بیشتر است، وقتی احساس می‌کنی تو بیشتر او را از راه به‌در خواهی کرد، تا او تو را اصلاح و سر به راه، باز هم می‌توانی؟‌ بیشتر به یک دور باطل می‌ماند.

گل یا پوچ

دیگر خودم هم می‌دانم
در این قبر
که مدت‌هاست بر سرش فاتحه می‌خوانم...
خبری نیست.

پنجشنبه ۱۹ نوامبر ۲۰۰۹

ظروف یک‌بار مصرف

ناچار
ایمان می‌آورم
به اینکه قلب‌ها تنها
یک‌بار
عاشق می‌شوند...

چهارشنبه ۱۸ نوامبر ۲۰۰۹

خواب‌لازم

از آن سفرها که همه فکر می‌کنند رفته‌ای یک‌ جای خارج از محدوده‌ی آنتن و تا چند روز نمی‌توانند با تو تماس بگیرند. اینترنتی هم نیست که رد مطالب دیگران را بگیری و پای نوشته‌هایشان در تنهایی اشک بریزی تا بتوانی رودررو مرد و سرپا باشی و شانه‌هایت زیر بار گریه‌ی کسی لرز نکند.

غافل از این که جای دوری نرفته‌ای. یک‌ جا میان همین خانه‌‌های تودرتو که از سر هر کدام‌شان دود کمرنگ بخاری‌های گازی بلند است. زیر همین آسمان، زیر همین برف و باران. ولی بی‌تلفن، بی‌لپ‌تاپ، بی هر چه که یک جای وجودت را وصل کند به تحمل، به زجر، به وابستگی و شکست. یک‌جا که خیالت راحت باشد، احدی از تو خبر ندارد.

بی‌برنامه بخوابی... تا یک روز، یک جای دیگر، یک زمان دیگر، بدون زنگ ساعت و تلفن و در و دزدگیر ماشین همسایه، از خواب بیدار شوی. و همه‌ی دردها و غصه‌ها رفته باشند. خاطره‌ها حتی. و دیگر خبری از گذر روح‌سای زمان نباشد.

ایده‌آل

«مهتاب باشه...»

یکشنبه ۱۵ نوامبر ۲۰۰۹

A new day have come

بیست و چهارم آبان سال هزار و سیصد و هشتاد و هشت خورشیدی. ساعت 9 صبح. یادم باشد که بعد از مدت‌ها زمین‌گیر بودن،‌ دوباره ایستادم...

کابوس

«همین کفش‌مخملی‌های قهوه‌ای پایم بود. هنوز برف نباریده بود ولی سوز سرما استخوان آدم را می‌ترکاند. از مدرسه آمدم بیرون. تاریک مطلق بود. بیابان شده بود. نه خبری از خیابان دور شهر بود، نه ماشین‌ها،‌ نه آدم‌ها،‌ نه حتی یک چراغ. صدای سگ می‌آمد. نمی‌دانستم کدام طرف باید بروم. صدای سگ‌ها نزدیک‌تر می‌شد. ترسیده بودم، سرد بود، نفسم راحت بالا نمی‌آمد. هیچ نوری هیچ طرف نبود. نمی‌دانستم کجا می‌روم...»

بدترین قسمت تنها زندگی کردن، کابوس‌های شبانه است. نیمه‌شب از خواب می‌پری، عرق کرده‌ای و تمام تنت می‌لرزد، خودت را توی رخت‌خواب پیدا می‌کنی، پنجره‌ی اتاق باز شده است و سرما، همه‌ی اتاق را گرفته. آن‌قدر ترس بر تو مستولی شده که حتی نمی‌توانی بلند شوی آن پنجره‌ی لعنتی را ببندی. یکی باید باشد این طور وقت‌ها که این ترس را، این سرما را از بین ببرد...

شنبه ۱۴ نوامبر ۲۰۰۹

مقاومت

تا وقتی کسی هست
که ببیند،
سخت نیست.
همه‌ی سختی جایی شروع می‌شود...
که فراموش می‌شوی.

خودکشی کودکانه

مادر و بچه دعواشان که بشود، بچه، هم زورش نمی‌رسد، هم این که ته دلش می‌داند حق با مادر است... توی دلش هی آرزو می‌کند: «کاشکی یه روز تو راه مدرسه، یه ماشین بیاد بزنه بهم بمیرم، تا اذیت بشی، تا بشینی سر قبرم گریه کنی...». می‌داند، مادر دوستش دارد. یا آرزو می‌کند: «سرطان خون بگیرم که از شیش ماه قبل بدونی دارم می‌میرم. این طوری بیشتر زجر می‌کشی. خودت رو هیچ وقت نمی‌بخشی اون وقت که سر من داد زدی».

شاید خیلی‌ها که بعدا توی بزرگ‌سالی، برای اثبات چیزی به دیگران به فکر خودکشی می‌افتند، توی بچگی از همین فکرها کرده‌اند. فکر احمقانه‌ای است؛ به خصوص که وقتی آدمی ‌آن‌قدر ضعیف باشد که این طور فکر کند، معمولا جرأت خودکشی هم پیدا نمی‌کند. خودکشی ناامیدی می‌خواهد؛ از همه چیز. همین که امید داری بعد از مردنت دلش رحم بیاید و برایت گریه کند،‌ نمی‌گذارد خودت را بکشی. یک‌جایی درون مخفی‌گاه‌های دلت رگه‌هایی از امید، سوسو می‌زند.

قاشق

از لای در حواسش به سفره بود ببیند کجا می‌نشیند، از کدام ظرف غذا می‌خورد، کدام قاشق مال اوست... میهمان‌ها که رفتند، دوید سمت سفره‌. مادر مانده بود این بچه امشب چه اهل کار شده است!