دست خودمان نیست. ما آدمها برای همدیگر، کاستومایز میشویم. به افتخار همدیگر، آن لایههای درونی شخصیتمان را شخم میزنیم میآوریم توی ویترین چشمهامان. میچکانیمش توی دو قطره اشک، میریزیم پشت سر مسافر؛ به هوای این که برگردد.
دوشنبه ۹ نوامبر ۲۰۰۹
کاستومایز
هزار چهره و شخصیت داریم هر کداممان. حالا دستکم بعضیهامان این طوری هستیم. هزار تا گزینهی قابل تیک زدن. برای آنها که دوستشان داریم یا ازشان متنفریم. موش میشویم برای یکی؛ برای آن یکی خرسایم. سفارش قبول میکنیم.
برچسبها:
برچسبم کجا بود قربون شکلت
شنبه ۷ نوامبر ۲۰۰۹
ارتداد
«نه جناب قاضی. موکل من، به همهی جرمهایی که بهش نسبت داده شده، اعتراف میکنه. مشکلی هم با اجرای حکم اعدام نداره. فقط... جناب قاضی! موکل بنده مسلمونه. خواستار اینه که در قبرستون مسلمونا دفن بشه. پلیز!»
سهشنبه ۳ نوامبر ۲۰۰۹
مشتریهای آخر شب...
مثلا خوش بودن به این که یک چیز جدید در یک نفر کشف کردهای که فقط خودت میدانیاش. که مثلا اگر فلان حرف را بزنی، یک گوشهی مخفی شخصیتش، حالا برای یک لحظه هم که شده، میآید توی صورتش و دوباره برمیگردد توی اعماق وجودش قایم میشود.
خودت کشفش کردهای، مال خودت است. احساس مالکیت میکنی به این تأثیر. به عکسالعملی که حق امتیازش فقط مال توست. حتی مال خود شخص هم نیست، خودش که نمیتواند آن عکسالعمل را به وجود بیاورد. تو را میخواهد که همان حرف را بزنی، تا بشود.
شبیه آن زمانهاست که من و امیرِ خاله، کشف کرده بودیم که تلفن سکهای سر خیابان ما، آخر شب که میشود وقتی سکه داخلش بیندازی، هفت هشت تا سکه پس میدهد. مال خودمان دو تا بود. که شبها آخر شب، برویم سکه بیندازیم و بی اینکه کسی بداند، ذوق کنیم.
هیچ کس توی آن شهر بزرگ نمیدانست تلفن عمومی رنگ و رو رفتهی سر خیابان ما، ساعت خاصی از شبانهروز، یک جور دیگر با مشتریانش طی میکند. حالا شاید کس دیگری هم میدانست. بچه بودیم خب.
جمعه ۳۰ اکتبر ۲۰۰۹
مردانگی
به هر حال، یکی از بزرگترین روزهای زندگیام روزی بود که توانستم بند کفشم را گرهی پاپیونی بزنم. تقریبا همهی لذتها و سختیهای زندگی از همان روز شروع شد؛ روزی که کفشهای بچهگانهی چسبدار را کنار گذاشتم...
برچسبها:
درد بیدرمون,
زهر هلاهل
یکشنبه ۱۸ اکتبر ۲۰۰۹
عادت میکنیم
نمیدانم چه حکمتی است. عادت میکنی به یک سبک زندگی، به بودن با کسی، به دیدن هر روزهی چهرههایی که شاید حتی علاقهای هم بهشان نداری. ولی وقتی جدا میشوی، دلتنگ میشوی. یک عمر در شرایطی زندگی کردهای که ناخوشایند بوده است. روز و شب کلنجار رفتهای و جنگیدهای با چیزها و کسانی که آزارت میدادهاند. حالا وقتی قرار است از همان زندگی بیایی بیرون، انگار که داری عزیزی را از دست میدهی.
آنها که تجربهی بازداشت یا زندان داشتهاند حتما حرفم را بهتر میفهمند. دقایق زندگیات را یکییکی میشمری تا مدت محکومیتت به پایان برسد و به قول خودت از آن جهنمدره خارج شوی. یا شاید روزهای سربازیات را یکییکی میشمری تا بالاخره روزی برسد که کارت پایان خدمتت را بگذاری داخل کیف پولت و از پادگان بزنی بیرون و منتظر شوی تا موهای سرت دوباره بلند شود. اما وقتی میخواهی بروی، نگاهی به پشت سرت میاندازی و حس میکنی که دلت برای اینجا تنگ میشود.
پیصدا: حکایت هجران - محمد اصفهانی (حجم: 1.6 مگابایت)
پنجشنبه ۱۵ اکتبر ۲۰۰۹
آتشفشان خاموش
برایم مهم نیست که از صادق هدایت خوشت بیاید یا نه، بوف کورش را خوانده باشی یا نه، اصلا چیزی از بوف کور فهمیده باشی یا مثل من، از آن سر در نیاورده باشی. برایم مهم نیست که خواندن کتابهایش را برای آدمی مثل من، نشانهی روشنفکری، روشنفکرنمایی، دیوانگی، گمراه بودن یا هر چیز دیگر بدانی. واقعا خیلی از اینها دیگر الان برایم مهم نیست؛ واقعا چقدر باید برای رسیدن به جواب سؤالهایی فکر کرد که شاید واقعا جوابشان تأثیری در روند زندگی آدم نگذارد. شاید واقعا خیلی چیزها این قدرها هم که برای خیلیها مهماند، مهم نباشند.
ولی این را حس میکنم که «در زندگی زخمهايی هست كه مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد. اين دردها را نمیشود به كسی اظهار كرد، چون عموما عادت دارند كه اين دردهای باورنكردنی را جزو اتفاقات و پيشامدهای نادر و عجيب بشمارند. و اگر كسی بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاری و عقايد خودشان سعی میكنند آن را با لبخند شكاك و تمسخرآميز تلقي بكنند: زيرا بشر هنوز چاره و دوايی برايش پيدا نكرده...». حالا شاید اصلا منظور هدایت، آن چیزی نبوده که من فهمیدهام.
سهشنبه ۱۳ اکتبر ۲۰۰۹
ماهی
بله. حسادت میکنم. به سرمایهای که داری و من دیگر ندارم. شاید هم از اول نداشتم. نمیدانم. ولی میدانم که دیگر خبری از آن روح آرام و زلال نیست که چنین کلمات و واژههایی از عمقش بتراود. این کلمهی «بتراود» هم مال این متن نیست. کاش قدر دریایی که درش شنا میکنی را بدانی. میدانی.
چهارشنبه ۷ اکتبر ۲۰۰۹
بازنشستگی
نگران بودم خواب باشد. به هر حال شمارهاش را گرفتم. بار اول و دوم... بار سوم برداشت. درست آنتن نمیداد. پرسیدم: «خوبی؟» هنوز داشتیم احوالپرسی میکردیم. هنوز نپرسیده بودم آیا وقت دارد که ببینمش یا نه، که گفت: «باز چی شده؟ دلت گرفته؟» جوابش را نمیدانستم. یعنی مطمئن نبودم. آنقدر به دلگرفتنها و غصهخوردنها خو کرده بودم که دیگر به خاطرشان دست به تلفن نمیبردم.
پرسیدم: «چهطور؟» صدایش قطع و وصل شد... الو... الو... و دیگر صدایش را نشنیدم. دیگر هر چه گرفتم، در دسترس نبود. رفتم داخل ترمینال که بلیت بگیرم. دیگر امیدی نداشتم به امشب دیدنش. هنوز بلیت نخریده بودم که اساماسش آمد: «دیگه عادت کردم. هر بار زنگ میزنی، یعنی که دلت گرفته. شرمنده. با احمد و مادرش، کنار دریاییم. آنتن ندارم.»
نوشتم: «واقعا فکر میکنی این چند ماه که بهت زنگ نزدم، یعنی این قدر بهم خوش گذشته و دلم نگرفته؟!» ولی حق با او بود. اگرچه آن شب از دلگرفتن گذشته بود. احساس درماندگی میکردم، احساس یتیمی، احساس یک نوجوان شهرستانی که در ترمینال وحشی جنوب گیر کرده باشد و احدی را در این شهر بزرگ نشناسد. ولی انگار قضای خدا بود که همان شب را تنها صبح کنم. به کسی تکیه نکنم.
دلگرفتگی نبود. به حساب اخوت و برادری که سالها پیش، عید غدیری با هم بسته بودیم، گفتم شاید یک امشب که امید دارم اگر شانهی برادری باشد، میشود شکست، میشود فریاد کشید، میشود سکوت کرد تا کسی حرفت را از بدن افتادهات بخواند، بخواهم که بیاید. و درست همان شب، باید یک امتحان دیگر، بر گردهام هوار شود.
دوست داشتم بیاید، چون شاید او میفهمید که چطور بر روی تقویم بیست و پنجسالهی زندگیام، سی و هفت سال اضافه شده است. خودت جمع بزن. الان چند سال باید داشته باشم. احساس پیری، از ناکجا آباد نمیآید. باید یکجایی یک حسابی، یک جمع و تفریقی بالا و پایین شده باشد. یک جای کار میلنگد. حسش میکنم.
میدانم از کجاست. ولی وقتی زبانت قفل باشد، مجبور باشی به ایستادن، مجبور باشی به نشکستن، دیگر اثری از جوانیات نمیماند. حالا، گیرم که موی سپیدی بین موهای سر و محاسنت نباشد، چین و چروکهای روی قلبت را که نمیتوانی قایم کنی. قلبی که چندین برابر حد مجازش، تپیده است. قلبی که کمکم به بازنشستگیاش فکر میکند و به این که هنوز بار به مقصد نرسیده، از پا افتاده است.
دوشنبه ۵ اکتبر ۲۰۰۹
معجون
سختترین قسمت ماجرا این است که دقیقا وقتی به شیرینترین بخش چرخزدنهایت میرسی، شب از نیمه گذشته است و میدانی فردا از اول وقت، باید بیدار باشی. و این یعنی که باید مسواک بزنی، بوس هم که خبری نیست... و لالا.
تحقیق را دوست دارم. این را تازه چند ماه است که فهمیدهام. یعنی میدانستمها، ولی این چند ماه تازه با تمام وجودم لمسش کردهام. ولم کنند توی یک کتابخانهی پدر و مادردار، اینترنت لپتاپ هم وصل باشد. حالا فلاسک چایی هم نبود، نبود.
نمیدانم. شاید این هم یکی دیگر از لذتهای دورهای زندگیام باشد که از دو سه ماه پیش تا حالا درگیرش شدهام. شاید چند ماه یا سال بعد، حسرت این روزها را بخورم که دیگر برنمیگردند؛ درست مثل روزهای چهار سال پیش که توی کتابخانهی مدرسهی اسلامی هنر، روزهایم را شب میکردم و آخر کار به اصرار مدیر کتابخانه که میخواست چراغها را خاموش کند، بیرون میآمدم.
ولی به هر حال، لذت این روزها را یادم نمیرود. و زجر این شبها را که درست لذت جستجو کردن و نوشتن، تازه بعد از نیمهشب به اوج خودشان میرسند و من... باید بخوابم. این معجون لذت و زجر، اثرش تا سالها توی وجودم خواهند ماند. میدانم.
یکشنبه ۴ اکتبر ۲۰۰۹
بعله پدرجان!
برای این که احساس کنی دیگر جوان نیستی، لازم نیست توی شناسنامهات نوشته باشند سال هزار و دویست و نود و چند به دنیا آمدهای. همین کافی است که یک چیزی به وجودت اضافه شده که هر بار دلت میخواهد خودش را بزند به دریا و دستهگلی به آب دهد، یکهو نهیبت میزند: «عاقل باش. تو دیگر آن جوان هجدهساله نیستی که اشتباهت قابل چشمپوشی باشد. به فکر خودت نیستی، به دیگران فکر کن.» یعنی هستها! تظاهر نمیکنم خدا میداند. مدتی است وجود همدیگر را تحمل میکنیم. یعنی داریم کمکم به همدیگر خو میکنیم.
برچسبها:
حالا که این طور شد، ندارد
اشتراک در:
پیامها (Atom)